هر کس دانشش را افزود ولی زهدش را نیفزود، جز دوری از خدا نیفزوده است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
کل بازدیدها:----13115---
بازدید امروز: ----30-----
بازدید دیروز: ----27-----
شقایق

 

نویسنده: شقایق
جمعه 7/4/1387 ساعت 6:0 عصر


 


میخوام در مورد نیروهای انسان بگم! جدا چه نیروهایی آدمی رو به جلو میکشند ؟


چه نیروهایی در درون انسان هست که بعضی مواقع ، جلوی انسان رو می گیرند و آدم پس می کشه؟


بعضیها میگن این نیروها تو درون انسانه و  تو ناخودآگاه ما آدماست!


بعضیها هم میگن این نیروها در گذشته ریشه دارن...شاید تو کودکی!


بعضیها هم میگن به هدفها و برنامه هایی بستگی داره که برای آینده داریم!


در هر حال شاید همه این موارد تو انگیزه ما آدما موثر باشه


 اما یه چیزی که به این انگیزه ها نیرو میده اینه که اونا رو با فطرتمون هماهنگش کنیم...


فطرت خدایی ما با صرفا برنامه های بیرونی ناسازگاره و


اگه این برنامه ها بدون در نظر گرفتن درون انجام بشه و رضایت درون توش نباشه حتما کوتاه مدته و


انسان رو خسته میکنه و


این همون نیرویی میشه که گاهی اوقات جلوی مارو میگیره و ما در کمال ناباوری و


با وجود برنامه ریزی های زیاد برای خودمون و زندگیمون در جا میزنیم و شاید هم حتی به عقب بریم


و این میشه شروع یه سر درگمی.


تو این زندگیه پر هیاهو، یه کم به فکر ذات پاک انسانیمون باشیم و برای اون برنامه ریزی کنیم.


تو ارتباطهامون، تو صحبتهامون، تو برنامه هامون، تو رفتارمون و افکارمون اگه مراقبه نباشه، مطمئنا یه روزی به پوچی می رسیم.


ذات ما انسانها با صداقت و محبت و انساندوستی و امید عجینه و ما با حرف زدن با گل و گیاه و ستاره به آرامش نمی رسیم!


بهتره اگه قراره برای خودمون هدفی برگزینیم اون هدف هم بلند مدت و بزرگ باشه ، هم خدایی گونه بودنمون رو هم حفظ کنه.


ما انسانها هر چقدر هم که قدرتمند باشیم نمی توانیم جایگزینی برای خدا برگزینیم.
 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: شقایق
سه‏شنبه 4/4/1387 ساعت 1:33 صبح

 



  


تا کی می توانم تو را بسرایم؟ تا وقتی که آخرین ستاره را بشمارم؟ یا وقتی همه درختان به پروازدرآیند؟


تا کی می توانم تو را دوست داشته باشم؟تا وقتی که بهشت ادامه دارد؟یا وقتی همه کبوتران تصویر تو را می کشند؟


تا کی می توانم در آغوش مهربان تو بگریم؟ تا وقتی که نهالی ترد و شکننده ام؟ یا وقتی سنگین ترین برفها روی سرم نشسته است؟


در پیچ و خم سپید گیسوان تو ردپای کودکی من پیداست. دستهای تو هنوز بوی لالایی می دهد، بوی پونه، بوی خوب شکفتن، بوی گریه های گاه و بی گاه من.


برای سرودن تو باید واژه های تازه ای به دنیا آیند. واژه هایی که هیچ کس نشنیده است، واژه هایی که هیچ شاعری ندیده است.


کو آن تابی که مرا شتابان به خانه ابرها می رساند؟ کو آن مهتابی که شبستان آرزوهای مرا روشن می کرد؟


کو آن آب نباتی که مرا به کوچه شیرین کودکی می برد؟ کو آن بادکنکی که همه کهکشان را در خود جای می داد؟


دستهای تو زیباترین مکان برای بوسه های من است و پاهای تو بهترین دلیل که هیچ گاه با جاده ها قهر نکنم. به من بگو از کدام راه زودتر می توانم به تو برسم؟


ای باشکوه تریم فرشته عالم! ای همه بهشت ها فدای تو! ای همه سرنوشتها در خطوط پیشانی ات پنهان! ای از رودخانه های عشق جاری تر!


ای بکرترین مضمون برای ترانه انسان! ای شمیم رویا در روستای کودکی! ای نسیم مهر در شهر جوانی! ای مادر روزهای لبخند!


ای چون شعرهای نانوشته خداوند! تمام سلامهای جهان برای ستایش تو کم است.


تو از لبخندهایی که در قیامت جلوه خواهند کرد، دلنشین تری.


تو از سیاره هایی که از ازل تا به امروز به دور عشق می گردند، عاشق تری.


درود همه رودها بر تو!



و روز تولدت بانوی بزرگ من و ای داغ شقایق را قرینه! مبارک و بر تمام بانوهای جهان تبریک.


 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: شقایق
شنبه 25/3/1387 ساعت 12:6 صبح


باز شب و سکوت و تنهایی من! باز دلتنگ لحظه ها و ثانیه ها!


باز تولد دخترکی ست...دخترکی که در اوج نا امیدی، امید را زمزمه می کرد.


 دخترکی که نقش مادری را در همان کودکی در نبود مادر ایفا کرده و چه دشوار!


کودکم! کودک مادرم! یاد بگیر! اینگونه می نویسند: امید را، اینگونه حک میکنند: کوه را، بیایید برایتان کوه را نقاشی کنم، محکم است،


قله دارد، بالای آن پر از برف و پایینش هم سبزه زار است و یک دشت شقایق، راستی می دانید تا شقایق هست ، زندگی بایست کرد؟آن بالا آسمان است، آبی و پاک و زیبا، ببینید چه عقاب زیبایی در آسمان در حال پرواز است، آن عقاب بالای


آن کوه لانه دارد.


 !و آن بالا...خدا آن بالاست...کجا؟ همانجاست...نمیبینی گلم! پشت ابرها


 


و دخترک بزرگ شد با امید، و با طراوتی که می بخشید به دیگران


و دخترک خود مادر شد، مادری که در هر لحظه امید و استواری را به کودکش هدیه می داد و کودک اینگونه بزرگ شد..


با آن نقاشی، درست شبیه مادر که!


هر گاه ناامید می شد از دنیا و مردمانش، نقاشی کودکی اش را به دست می گرفت و به ابرها نگاه می کرد و به آسمان نیلی و زیبا و خورشید و کوه محکمش!



می دانی؟ خورشید را که ببینی قد می کشی، تنها به روشنایی اش ایمان بیاوری کافی ست.


دیدگانت اگر تنها الان را ببینند ،بالا می روی.


همین حالا ، همین لحظه اگر زیستی زنده بوده ای. نه قبلی می بینی و نه بعدی، همین جا بایست، به خودت بنگر و تولدت را جشن بگیر. در لحظه متولد می شوی نه


در سال!


در تاریکی نیز می توان متولد شد، اگر شمع وجودت روشن باشد....


 


ولی اگر در لحظه نباشی؟ اگر در گذشته جا مانده باشی؟ اگر شمع وجودت رو به خاموشی باشد؟...اگر...؟


اگر لحظه ها بوی مرگ بگیرند؟ اگر تولد ،معنایی جز مرگ نداشته باشد ؟


می دانی در لحظه تولد، دیدن مرگ چه حالی دارد؟ دخترک این لحظه را دید ، و چه کشید فقط خدا می داند، و تو نمی فهمی، تو که بر روی قله غرورت،  با تیشه ات ویران


کردی تمام صلابتش را!!!


و او تو را به خدا می سپارد.


دخترک دوباره می رود سراغ نقاشی کودکیش، وای! آسمان نقاشی هم؟ اینجا را نیز ابرهای تیره پر کرده اند؟...آسمان اینجا نیز بارانی ست؟


اینجا هم بوی مرگ می آید؟


اینجا که تولد کوه بود، ...کوه من ! تو را چرا ابرهای تیره محوت کرده اند؟


تو را نیز تیشه زده اند بر استواریت؟ تو و مرگ؟ این جا که یک دشت شقایق بود! خدایا  شقایقها؟؟!!!


ای خداااااااااااااااااااااااا!!! چقدر همه جا بوی مرگ می دهد.



کاش مرگ من با  مرگ او رقم می خورد، کاش موقع رفتن، مرا نیز با خود می برد، کاش ...ای کاش


و دخترک چه بی تاب و دلتنگ ثانیه ها شد، و چه دلهره و ترس وحشتناکی  بر روح اوست سوار...می ترسد از آدمها، از تو ، از خودش


و تو چه کردی با او


و دخترک همچنان در بهت و حیرت که:


پروردگارا!!!آسمانم...کوهم...ابرهای زیبا و سپیدم...عقاب نقاشی ام ...شقایقم...طراوت و شادبی ام...پروردگارا!عقل و احساس و شعورم


و دخترک در این فکر که به چه باخته اینهمه دارایی را؟


دختر صبور حکایتم! شقایق تولدت را تبریک می گوید...امیدوارم از لحنش بوی مرگ نیاید!!!


 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: شقایق
چهارشنبه 8/3/1387 ساعت 11:21 عصر

 


شاید پروانه ای هستم که طبیعتش سوختن در آتش شمع است،سوختنی در خاموشی خود!


 


و شاید هم نه پروانه که همان شقایقم که می سوزم در کویر سوزان سکوت و سکوت. دلهره و هراس وحشت آور و بغض سنگینم را پنهان می کنم در سکوت و لبخندهایم و پنهان در آغوش کلمات چه بال و پر می زنم!


 


آهسته بغضم را باز می کنم و آهسته اشک می ریزم، خود را پنهان می کنم تا اشکها و ترسهایم را کسی نبیند!


تا به حال فکر می کردم همانند کوهی هستم در برابر مشکلات، اما نمی دانم کجا ذره ذره از صلابتی که ایمان داشتم در وجودم هست کم شد که حس می کنم زانوهایم به زمین رسیده، می ترسم در این روزهای رنگارنگ خدا آنقدر اشک در چشمانم حلقه زند که دیگر هیچ نبینم. می ترسم درشکوه همنوایی


آبی بیکران آسمان و عطش زمین و فریاد تشنگی خاک، کر شوم و دیگر صدایی نشنوم!


 


با این وجود...


 



پروردگارا! امیدم را به تو از دست ندادم و همچنان تسلیم خواسته ات هستم، هر چند کمی می لرزم اما می دانم در تمام لحظات با منی و دلم را به بودنت آرام میکنم....در لحظات سختی غوطه ورم...کمکم کن...کمکم کن...کمکم کن تا بایستم محکم و استوار!


 


 


  


 


اونا که تو زندگیشون قصه های خوب شنیدن


تو قمار زندگانی همه جور بازی رو دیدن


اونا که تو خلوت شب، شعرای حافظ رو خوندن


همه راه رو رفتن اما بر سر دو راهی موندن


بهشون بگید که اینجا یه نفر همیشه مسته


یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته


بهشون بگید که قصه ش مثل شاهنامه درازه


کی بوده ؟ کجا رسیده؟ چه جوری باید بسازه؟


حالا قصه هاشو مستا توی میخونه ها میگن


اما اون همیشه مستو توی اونجا راه نمیدن.....راه نمیدن!


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: شقایق
یکشنبه 22/2/1387 ساعت 11:16 عصر

این دیوانگیست...



که از همه گلهای رز تنها به خاطر اینکه خاریکی از آنها در دستمان فرو رفته است، متنفر باشیم.



که همه رویاهای خود را تنها به خاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.


 


این دیوانگیست...



که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم، به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.



که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.


 


این دیوانگیست...



که همه دستهایی را که برای دوستی به سوی ما دراز می شوند به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم. 


که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده است...


 


این دیوانگیست...



که همه شانس ها را لگدمال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم...


  


به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم...


و به یاد داشته باشیم که همیشه...


 


شانس های دیگری هم هستند.


عشق های دیگری هم هستند.


دوستی های دیگری هم هستند.


نیروهای دیگری هم هستند.


 


تنها باید قوی و پر استقامت باشیم و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم.


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: شقایق
جمعه 16/1/1387 ساعت 6:51 عصر

بار خدایا...............



می خواهم امسال....


بی هراس از بیماری، میوه ای از شاخه


بچینم و همان جا بخورم!



می خواهم بخندم بی آنکه


ترکی بر احساس نازک گل بیفتد!



می خواهم در سرما به قصد


بوییدن گلی که در زمستان


بوی بهار می دهد بی شال و


کلاه به خیابان بروم!



می خواهم گاهی یادم نرود


که همه بار آسمان بر دوش


من نیست و می توانم لختی


بیاسایم بدون آنکه


دنیا بلرزد!



اما هنوز می خواهم..........




که تو باشی و


ما باشیم و


عشق باشد...............


..............از تو بخاطر بودنت سپاسگزارم.


 


 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: شقایق
سه‏شنبه 18/10/1386 ساعت 1:26 عصر

                   


 


ای خدایی که همه قلبها به نام تو آغاز می شود و همه عشق ها از نگاه تو سرچشمه می گیرد!


ای خدایی که واژه ها را آفریدی و به درختان توفیق دادی که مداد بشوند و به کاغذها همنشینی با شعرها را عطا فرمودی!


ای خدایی که برای خوشبختی دریاها باران را دمادم فرو فرستادی و به خاطر گل روی خورشید به کوهها گفتی هرگز راه نروند!


یک روز دروازه های ابدیت را به روی من باز کن! بگذار دمی در کوچه های بهشت بیاسایم!


ای خدایی که سراغت را از شمعها می توان گرفت و ستاره ها به شوق تو می درخشند!


ای خدایی که همه لاله ها تو را می خوانند و همه جاده ها دوست دارند به تو ختم شوند!


ای خدایی که در بادبادکهای کودکی من حضور داشتی و برایم شیرین تر از همه آب نباتها بودی!


 


روح مرا مثل پر پروانه ها زیبا کن! و مرا در میان گرگهای نفس وگناه تنها مگذار!


 


ای خدایی که از تمام باغهای شمال زیباتری و زیبایی آفرینه ها را دوست داری!


ای خدایی که گلها را همسایه دائمی من قرار دادی تا روزهای خوشبوی ازل را فراموش نکنم!


ای خدایی که هر روز و هر شب پشت پنجره خانه ام می آیی و مرا با خود به ملکوت می بری!


 


دلم را مالامال از عشق آینه ها کن و ابرهای مسافر را به سوی باغچه ام بفرست!


 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: شقایق
جمعه 7/10/1386 ساعت 9:44 عصر

در زندگی فهمیده ام که، 


آدم ها گاهی اوقات انسان را به شگفتی


وا می دارند. بعضی وقت ها درست همان کسی به تو     


کمک می کند تا سرپا بایستی که انتظار داشتی تو را به  


زمین بزند.


 


فهمیده ام که گرمی، دوستی، محبت و مهربانی پرطرفدارترین کالاهای جهان هستند،کسی که


بتواند آن          


 ها را تامین کند هرگز تنهایی را تجربه نخواهد کرد.


 


فهمیده ام که نباید به گذشته نظر کنی مگر به نیت عبرت گرفتن.


 


فهمیده ام که باید به گونه ای زندگی کنم که اگر کسی سخن نادرستی در مورد من مطرح کرد


هیچ کس حرف او را باور نکند.


 


فهمیده ام که زندگی مثل دستمال کاغذی لوله ای است. هر چه به آخرش نزدیکتر می شود


سریع تر می گذرد.


 


فهمیده ام که خوب بودن خرجی ندارد.


 


فهمیده ام که بیش تر چیزهایی که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند.


 


فهمیده ام که هر دستاورد بزرگی زمانی غیر ممکن به نظر می رسیده است.


 


فهمیده ام که مهربانی از کمال مهمتر است.


 


فهمیده ام که هر برخوردی هر چند کوتاه، از خود تاثیری به جا می گذارد.


 


فهمیده ام که مهم نیست چه اتفاقی برای آدم می افتد. مهم این است که در موردش چکار


می کنیم.


 


 


زندگی جای یاد گرفتن است.


 


 


 


 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: شقایق
جمعه 30/9/1386 ساعت 7:54 عصر

 


یلدا نام‌ فرشته‌ای‌ است، بالا بلند. با تن‌پوشی‌ از شب‌ و دامنی‌ از ستاره. یلدا نرم ‌نرمک‌ آمده‌، با اولین‌ شب‌ زمستان و هر شب‌ ردای‌ سیاهش‌ را قدری‌ بیشتر بر سر آسمان‌ می‌کشد تا آدم‌ها زیر گنبد کبود آرام‌تر بخوابند.‏
یلدا هر شب‌ بر بام‌ آسمان‌ و در حیاط‌ خلوت‌ خدا راه‌ می‌رود‌ و لابه‌لای‌ خواب‌های‌ زمین‌ لالایی‌اش‌ را زمزمه‌ می‌کند. گیسوانش‌ در باد می‌وزد و شب‌ به‌ بوی‌ او آغشته‌ می‌شود.‏
یلدا شبی‌ از خدا پاره‌ای‌ آتش‌ قرض‌ گرفت. آتش‌ که‌ می‌دانی، همان‌ عشق‌ است. یلدا آتش‌ را در دلش‌ پنهان‌ کرد تا شیطان‌ آن‌ را ندزدد. آتش‌ در وجود یلدا بارور شد.‏
فرشته‌ها به‌ هم‌ گفتند: "یلدا آبستن‌ است. آبستن‌ خورشید. و هر شب‌ قطره‌قطره‌ خونش‌ را به‌ خورشید می‌بخشد و شبی‌ که‌ آخرین‌ قطره‌ را ببخشد، دیگر زنده‌ نخواهد ماند."‏
فرشته‌ها گفتند: فردا که‌ خورشید به‌ دنیا بیاید، یلدا خواهد مُرد.‏
یلدا همیشه‌ همین‌ کار را می‌کند؛ می‌میرد و به‌ دنیا می‌آورد. یلدا آفرینش‌ را تکرار می‌کند.‏
راستی، فردا که‌ خورشید را دیدی، به‌ یاد بیاور که‌ او دختر یلداست‌ و یلدا نام‌ همان‌ فرشته‌ای‌ است‌ که‌ روزی‌ از خدا پاره‌ای‌ آتش‌ قرض‌ گرفت.


 


 


                     عرفان نظر آهاری


 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: شقایق
شنبه 17/9/1386 ساعت 10:41 عصر

سال گذشته مسابقه زیبایی در یکی از رسانه های سمعی برگزار شد که امسال هم چند هفته پیش این مسابقه با شکل و روند بهتری آغاز و به پایان رسید...این مسابقات به زعم دست اندرکاران آن مردمی، فرهنگ اعتقادی را در جوانان این مملکت غنی می سازد، و انصافا هم جوانان زیادی از این مسابقه استقبال کردند و به گفته خود مدیر شبکه بیشتر آثار خیلی زیبا و قابل تعمق و تفکر بود، که اشتیاق زیادی ایجاد کرد که حداقل مکانی یا سایتی قابل دسترسی باشد که آثار را بتوان دید و مطالعه کرد...که دریغ و درد از نبود این فضا!!!


 


پایان این مسابقه با جشنی بزرگ و باشکوه و با شرکت مردم برگزار شد و در کمال تعجب برگزیدگان اول تا سوم این مسابقه نفراتی برگزیده از طرف مردم در سیاست و اجتماع و هنر بودند، که حضور آنها در این مسابقه مردمی جای بسی شادی و دلگرمی برای شرکت کنندگان بود، اما آیا در یک چنین مسابقه ای انتظار نمی رود که در کنار مسئولین و نخبگان هنر و علم و سیاست، مردم ساده و بی تکلفی که از آثار آنها میشد این سادگی را دید هم جزئ نفرات برتر باشند؟؟؟!!!


 


مثلا شاید دستنوشته خانمی با سواد کم یا نقاشی نوجوانی که تمام سعی خود را نموده تا زیباترین برداشت خود را با آن اثر نمایان سازد و در این مسابقه معنوی شرکت نماید؟


آیا این مردمی تر نبود که مثلا حداقل نفر دوم این مسابقه از این مردم باشد تا شرکت کنندگان و دنبال کنندگان این ایده زیبا هم مردمی بودن را درک و حس کنند؟


 


تا شاید این مصاف دیدنی و معنوی و زیبا جایی باشد برای رشد همه.


 


به شخصه امیدوارم که در سالهای آتی، مدیر محترم شبکه به این موضوع اهمیت بیشتری بدهند...و خداوند پشتیبان شما باد!


 


و من الله توفیق ...


    نظرات دیگران ( )

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • [7/4/1387- 6:0 ع] خدا یعنی زمین با لحظه هایش!
    [4/4/1387- 1:33 ص] ای زلالترین عشق...
    [25/3/1387- 12:6 ص] بوی مرگ می آید!!!
    [8/3/1387- 11:21 ع] کمکم کن...
    [22/2/1387- 11:16 ع] واقعا...!
    [16/1/1387- 6:51 ع] به همین سادگی!!!
    [18/10/1386- 1:26 ع] از من به من نزدیکتر تو!!!
    [7/10/1386- 9:44 ع] می آموزم و می آموزم!!!
    [30/9/1386- 7:54 ع] یلدا ...آتش ... عشق... سرما...
    [17/9/1386- 10:41 ع] نقدی بر؟؟؟؟؟؟؟
    [آرشیو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسی بلاگ
  • درباره من

  • لوگوی وبلاگ

  • مطالب بایگانی شده

  • لینک دوستان من

  • لوگوی دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعیت من در یاهو

  • آوای آشنا

  •