منفورترين مردم نزد خداوند، فقير متکبّر وپير زناکار و دانشمند بد کار است . [امام علي عليه السلام]
کل بازديدها:----14604---
بازديد امروز: ----40-----
بازديد ديروز: ----51-----
شقايق...گل هميشه عاشق

 

   1   2   3   4   5      >
نويسنده: شقايق
جمعه 7/4/1387 ساعت 6:0 عصر


 


ميخوام در مورد نيروهاي انسان بگم! جدا چه نيروهايي آدمي رو به جلو ميکشند ؟


چه نيروهايي در درون انسان هست که بعضي مواقع ، جلوي انسان رو مي گيرند و آدم پس مي کشه؟


بعضيها ميگن اين نيروها تو درون انسانه و  تو ناخودآگاه ما آدماست!


بعضيها هم ميگن اين نيروها در گذشته ريشه دارن...شايد تو کودکي!


بعضيها هم ميگن به هدفها و برنامه هايي بستگي داره که براي آينده داريم!


در هر حال شايد همه اين موارد تو انگيزه ما آدما موثر باشه


 اما يه چيزي که به اين انگيزه ها نيرو ميده اينه که اونا رو با فطرتمون هماهنگش کنيم...


فطرت خدايي ما با صرفا برنامه هاي بيروني ناسازگاره و


اگه اين برنامه ها بدون در نظر گرفتن درون انجام بشه و رضايت درون توش نباشه حتما کوتاه مدته و


انسان رو خسته ميکنه و


اين همون نيرويي ميشه که گاهي اوقات جلوي مارو ميگيره و ما در کمال ناباوري و


با وجود برنامه ريزي هاي زياد براي خودمون و زندگيمون در جا ميزنيم و شايد هم حتي به عقب بريم


و اين ميشه شروع يه سر درگمي.


تو اين زندگيه پر هياهو، يه کم به فکر ذات پاک انسانيمون باشيم و براي اون برنامه ريزي کنيم.


تو ارتباطهامون، تو صحبتهامون، تو برنامه هامون، تو رفتارمون و افکارمون اگه مراقبه نباشه، مطمئنا يه روزي به پوچي مي رسيم.


ذات ما انسانها با صداقت و محبت و انساندوستي و اميد عجينه و ما با حرف زدن با گل و گياه و ستاره به آرامش نمي رسيم!


بهتره اگه قراره براي خودمون هدفي برگزينيم اون هدف هم بلند مدت و بزرگ باشه ، هم خدايي گونه بودنمون رو هم حفظ کنه.


ما انسانها هر چقدر هم که قدرتمند باشيم نمي توانيم جايگزيني براي خدا برگزينيم.
 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
سه‏شنبه 4/4/1387 ساعت 1:33 صبح

 



  


تا کي مي توانم تو را بسرايم؟ تا وقتي که آخرين ستاره را بشمارم؟ يا وقتي همه درختان به پروازدرآيند؟


تا کي مي توانم تو را دوست داشته باشم؟تا وقتي که بهشت ادامه دارد؟يا وقتي همه کبوتران تصوير تو را مي کشند؟


تا کي مي توانم در آغوش مهربان تو بگريم؟ تا وقتي که نهالي ترد و شکننده ام؟ يا وقتي سنگين ترين برفها روي سرم نشسته است؟


در پيچ و خم سپيد گيسوان تو ردپاي کودکي من پيداست. دستهاي تو هنوز بوي لالايي مي دهد، بوي پونه، بوي خوب شکفتن، بوي گريه هاي گاه و بي گاه من.


براي سرودن تو بايد واژه هاي تازه اي به دنيا آيند. واژه هايي که هيچ کس نشنيده است، واژه هايي که هيچ شاعري نديده است.


کو آن تابي که مرا شتابان به خانه ابرها مي رساند؟ کو آن مهتابي که شبستان آرزوهاي مرا روشن مي کرد؟


کو آن آب نباتي که مرا به کوچه شيرين کودکي مي برد؟ کو آن بادکنکي که همه کهکشان را در خود جاي مي داد؟


دستهاي تو زيباترين مکان براي بوسه هاي من است و پاهاي تو بهترين دليل که هيچ گاه با جاده ها قهر نکنم. به من بگو از کدام راه زودتر مي توانم به تو برسم؟


اي باشکوه تريم فرشته عالم! اي همه بهشت ها فداي تو! اي همه سرنوشتها در خطوط پيشاني ات پنهان! اي از رودخانه هاي عشق جاري تر!


اي بکرترين مضمون براي ترانه انسان! اي شميم رويا در روستاي کودکي! اي نسيم مهر در شهر جواني! اي مادر روزهاي لبخند!


اي چون شعرهاي نانوشته خداوند! تمام سلامهاي جهان براي ستايش تو کم است.


تو از لبخندهايي که در قيامت جلوه خواهند کرد، دلنشين تري.


تو از سياره هايي که از ازل تا به امروز به دور عشق مي گردند، عاشق تري.


درود همه رودها بر تو!



و روز تولدت بانوي بزرگ من و اي داغ شقايق را قرينه! مبارک و بر تمام بانوهاي جهان تبريک.


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
شنبه 25/3/1387 ساعت 12:6 صبح


باز شب و سکوت و تنهايي من! باز دلتنگ لحظه ها و ثانيه ها!


باز تولد دخترکي ست...دخترکي که در اوج نا اميدي، اميد را زمزمه مي کرد.


 دخترکي که نقش مادري را در همان کودکي در نبود مادر ايفا کرده و چه دشوار!


کودکم! کودک مادرم! ياد بگير! اينگونه مي نويسند: اميد را، اينگونه حک ميکنند: کوه را، بياييد برايتان کوه را نقاشي کنم، محکم است،


قله دارد، بالاي آن پر از برف و پايينش هم سبزه زار است و يک دشت شقايق، راستي مي دانيد تا شقايق هست ، زندگي بايست کرد؟آن بالا آسمان است، آبي و پاک و زيبا، ببينيد چه عقاب زيبايي در آسمان در حال پرواز است، آن عقاب بالاي


آن کوه لانه دارد.


 !و آن بالا...خدا آن بالاست...کجا؟ همانجاست...نميبيني گلم! پشت ابرها


 


و دخترک بزرگ شد با اميد، و با طراوتي که مي بخشيد به ديگران


و دخترک خود مادر شد، مادري که در هر لحظه اميد و استواري را به کودکش هديه مي داد و کودک اينگونه بزرگ شد..


با آن نقاشي، درست شبيه مادر که!


هر گاه نااميد مي شد از دنيا و مردمانش، نقاشي کودکي اش را به دست مي گرفت و به ابرها نگاه مي کرد و به آسمان نيلي و زيبا و خورشيد و کوه محکمش!



مي داني؟ خورشيد را که ببيني قد مي کشي، تنها به روشنايي اش ايمان بياوري کافي ست.


ديدگانت اگر تنها الان را ببينند ،بالا مي روي.


همين حالا ، همين لحظه اگر زيستي زنده بوده اي. نه قبلي مي بيني و نه بعدي، همين جا بايست، به خودت بنگر و تولدت را جشن بگير. در لحظه متولد مي شوي نه


در سال!


در تاريکي نيز مي توان متولد شد، اگر شمع وجودت روشن باشد....


 


ولي اگر در لحظه نباشي؟ اگر در گذشته جا مانده باشي؟ اگر شمع وجودت رو به خاموشي باشد؟...اگر...؟


اگر لحظه ها بوي مرگ بگيرند؟ اگر تولد ،معنايي جز مرگ نداشته باشد ؟


مي داني در لحظه تولد، ديدن مرگ چه حالي دارد؟ دخترک اين لحظه را ديد ، و چه کشيد فقط خدا مي داند، و تو نمي فهمي، تو که بر روي قله غرورت،  با تيشه ات ويران


کردي تمام صلابتش را!!!


و او تو را به خدا مي سپارد.


دخترک دوباره مي رود سراغ نقاشي کودکيش، واي! آسمان نقاشي هم؟ اينجا را نيز ابرهاي تيره پر کرده اند؟...آسمان اينجا نيز باراني ست؟


اينجا هم بوي مرگ مي آيد؟


اينجا که تولد کوه بود، ...کوه من ! تو را چرا ابرهاي تيره محوت کرده اند؟


تو را نيز تيشه زده اند بر استواريت؟ تو و مرگ؟ اين جا که يک دشت شقايق بود! خدايا  شقايقها؟؟!!!


اي خداااااااااااااااااااااااا!!! چقدر همه جا بوي مرگ مي دهد.



کاش مرگ من با  مرگ او رقم مي خورد، کاش موقع رفتن، مرا نيز با خود مي برد، کاش ...اي کاش


و دخترک چه بي تاب و دلتنگ ثانيه ها شد، و چه دلهره و ترس وحشتناکي  بر روح اوست سوار...مي ترسد از آدمها، از تو ، از خودش


و تو چه کردي با او


و دخترک همچنان در بهت و حيرت که:


پروردگارا!!!آسمانم...کوهم...ابرهاي زيبا و سپيدم...عقاب نقاشي ام ...شقايقم...طراوت و شادبي ام...پروردگارا!عقل و احساس و شعورم


و دخترک در اين فکر که به چه باخته اينهمه دارايي را؟


دختر صبور حکايتم! شقايق تولدت را تبريک مي گويد...اميدوارم از لحنش بوي مرگ نيايد!!!


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
چهارشنبه 8/3/1387 ساعت 11:21 عصر

 


شايد پروانه اي هستم که طبيعتش سوختن در آتش شمع است،سوختني در خاموشي خود!


 


و شايد هم نه پروانه که همان شقايقم که مي سوزم در کوير سوزان سکوت و سکوت. دلهره و هراس وحشت آور و بغض سنگينم را پنهان مي کنم در سکوت و لبخندهايم و پنهان در آغوش کلمات چه بال و پر مي زنم!


 


آهسته بغضم را باز مي کنم و آهسته اشک مي ريزم، خود را پنهان مي کنم تا اشکها و ترسهايم را کسي نبيند!


تا به حال فکر مي کردم همانند کوهي هستم در برابر مشکلات، اما نمي دانم کجا ذره ذره از صلابتي که ايمان داشتم در وجودم هست کم شد که حس مي کنم زانوهايم به زمين رسيده، مي ترسم در اين روزهاي رنگارنگ خدا آنقدر اشک در چشمانم حلقه زند که ديگر هيچ نبينم. مي ترسم درشکوه همنوايي


آبي بيکران آسمان و عطش زمين و فرياد تشنگي خاک، کر شوم و ديگر صدايي نشنوم!


 


با اين وجود...


 



پروردگارا! اميدم را به تو از دست ندادم و همچنان تسليم خواسته ات هستم، هر چند کمي مي لرزم اما مي دانم در تمام لحظات با مني و دلم را به بودنت آرام ميکنم....در لحظات سختي غوطه ورم...کمکم کن...کمکم کن...کمکم کن تا بايستم محکم و استوار!


 


 


  


 


اونا که تو زندگيشون قصه هاي خوب شنيدن


تو قمار زندگاني همه جور بازي رو ديدن


اونا که تو خلوت شب، شعراي حافظ رو خوندن


همه راه رو رفتن اما بر سر دو راهي موندن


بهشون بگيد که اينجا يه نفر هميشه مسته


يه نفر هميشه تنها سر اين کوچه نشسته


بهشون بگيد که قصه ش مثل شاهنامه درازه


کي بوده ؟ کجا رسيده؟ چه جوري بايد بسازه؟


حالا قصه هاشو مستا توي ميخونه ها ميگن


اما اون هميشه مستو توي اونجا راه نميدن.....راه نميدن!


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
يکشنبه 22/2/1387 ساعت 11:16 عصر

اين ديوانگيست...



که از همه گلهاي رز تنها به خاطر اينکه خاريکي از آنها در دستمان فرو رفته است، متنفر باشيم.



که همه روياهاي خود را تنها به خاطر اينکه يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم.


 


اين ديوانگيست...



که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم، به خاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم.



که از تلاش و کوشش دست بکشيم به خاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است.


 


اين ديوانگيست...



که همه دستهايي را که براي دوستي به سوي ما دراز مي شوند به خاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم. 


که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه در يکي از آنها به ما خيانت شده است...


 


اين ديوانگيست...



که همه شانس ها را لگدمال کنيم به خاطر اينکه در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...


  


به اميد اينکه در مسير خود هرگز دچار اين ديوانگي ها نشويم...


و به ياد داشته باشيم که هميشه...


 


شانس هاي ديگري هم هستند.


عشق هاي ديگري هم هستند.


دوستي هاي ديگري هم هستند.


نيروهاي ديگري هم هستند.


 


تنها بايد قوي و پر استقامت باشيم و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم.


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
جمعه 16/1/1387 ساعت 6:51 عصر

بار خدايا...............



مي خواهم امسال....


بي هراس از بيماري، ميوه اي از شاخه


بچينم و همان جا بخورم!



مي خواهم بخندم بي آنکه


ترکي بر احساس نازک گل بيفتد!



مي خواهم در سرما به قصد


بوييدن گلي که در زمستان


بوي بهار مي دهد بي شال و


کلاه به خيابان بروم!



مي خواهم گاهي يادم نرود


که همه بار آسمان بر دوش


من نيست و مي توانم لختي


بياسايم بدون آنکه


دنيا بلرزد!



اما هنوز مي خواهم..........




که تو باشي و


ما باشيم و


عشق باشد...............


..............از تو بخاطر بودنت سپاسگزارم.


 


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
سه‏شنبه 18/10/1386 ساعت 1:26 عصر

                   


 


اي خدايي که همه قلبها به نام تو آغاز مي شود و همه عشق ها از نگاه تو سرچشمه مي گيرد!


اي خدايي که واژه ها را آفريدي و به درختان توفيق دادي که مداد بشوند و به کاغذها همنشيني با شعرها را عطا فرمودي!


اي خدايي که براي خوشبختي درياها باران را دمادم فرو فرستادي و به خاطر گل روي خورشيد به کوهها گفتي هرگز راه نروند!


يک روز دروازه هاي ابديت را به روي من باز کن! بگذار دمي در کوچه هاي بهشت بياسايم!


اي خدايي که سراغت را از شمعها مي توان گرفت و ستاره ها به شوق تو مي درخشند!


اي خدايي که همه لاله ها تو را مي خوانند و همه جاده ها دوست دارند به تو ختم شوند!


اي خدايي که در بادبادکهاي کودکي من حضور داشتي و برايم شيرين تر از همه آب نباتها بودي!


 


روح مرا مثل پر پروانه ها زيبا کن! و مرا در ميان گرگهاي نفس وگناه تنها مگذار!


 


اي خدايي که از تمام باغهاي شمال زيباتري و زيبايي آفرينه ها را دوست داري!


اي خدايي که گلها را همسايه دائمي من قرار دادي تا روزهاي خوشبوي ازل را فراموش نکنم!


اي خدايي که هر روز و هر شب پشت پنجره خانه ام مي آيي و مرا با خود به ملکوت مي بري!


 


دلم را مالامال از عشق آينه ها کن و ابرهاي مسافر را به سوي باغچه ام بفرست!


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
جمعه 7/10/1386 ساعت 9:44 عصر

در زندگي فهميده ام که، 


آدم ها گاهي اوقات انسان را به شگفتي


وا مي دارند. بعضي وقت ها درست همان کسي به تو     


کمک مي کند تا سرپا بايستي که انتظار داشتي تو را به  


زمين بزند.


 


فهميده ام که گرمي، دوستي، محبت و مهرباني پرطرفدارترين کالاهاي جهان هستند،کسي که


بتواند آن          


 ها را تامين کند هرگز تنهايي را تجربه نخواهد کرد.


 


فهميده ام که نبايد به گذشته نظر کني مگر به نيت عبرت گرفتن.


 


فهميده ام که بايد به گونه اي زندگي کنم که اگر کسي سخن نادرستي در مورد من مطرح کرد


هيچ کس حرف او را باور نکند.


 


فهميده ام که زندگي مثل دستمال کاغذي لوله اي است. هر چه به آخرش نزديکتر مي شود


سريع تر مي گذرد.


 


فهميده ام که خوب بودن خرجي ندارد.


 


فهميده ام که بيش تر چيزهايي که باعث نگراني من مي شوند هرگز اتفاق نمي افتند.


 


فهميده ام که هر دستاورد بزرگي زماني غير ممکن به نظر مي رسيده است.


 


فهميده ام که مهرباني از کمال مهمتر است.


 


فهميده ام که هر برخوردي هر چند کوتاه، از خود تاثيري به جا مي گذارد.


 


فهميده ام که مهم نيست چه اتفاقي براي آدم مي افتد. مهم اين است که در موردش چکار


مي کنيم.


 


 


زندگي جاي ياد گرفتن است.


 


 


 


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
جمعه 30/9/1386 ساعت 7:54 عصر

 


يلدا نام‌ فرشته‌اي‌ است، بالا بلند. با تن‌پوشي‌ از شب‌ و دامني‌ از ستاره. يلدا نرم ‌نرمک‌ آمده‌، با اولين‌ شب‌ زمستان و هر شب‌ رداي‌ سياهش‌ را قدري‌ بيشتر بر سر آسمان‌ مي‌کشد تا آدم‌ها زير گنبد کبود آرام‌تر بخوابند.‏
يلدا هر شب‌ بر بام‌ آسمان‌ و در حياط‌ خلوت‌ خدا راه‌ مي‌رود‌ و لابه‌لاي‌ خواب‌هاي‌ زمين‌ لالايي‌اش‌ را زمزمه‌ مي‌کند. گيسوانش‌ در باد مي‌وزد و شب‌ به‌ بوي‌ او آغشته‌ مي‌شود.‏
يلدا شبي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت. آتش‌ که‌ مي‌داني، همان‌ عشق‌ است. يلدا آتش‌ را در دلش‌ پنهان‌ کرد تا شيطان‌ آن‌ را ندزدد. آتش‌ در وجود يلدا بارور شد.‏
فرشته‌ها به‌ هم‌ گفتند: "يلدا آبستن‌ است. آبستن‌ خورشيد. و هر شب‌ قطره‌قطره‌ خونش‌ را به‌ خورشيد مي‌بخشد و شبي‌ که‌ آخرين‌ قطره‌ را ببخشد، ديگر زنده‌ نخواهد ماند."‏
فرشته‌ها گفتند: فردا که‌ خورشيد به‌ دنيا بيايد، يلدا خواهد مُرد.‏
يلدا هميشه‌ همين‌ کار را مي‌کند؛ مي‌ميرد و به‌ دنيا مي‌آورد. يلدا آفرينش‌ را تکرار مي‌کند.‏
راستي، فردا که‌ خورشيد را ديدي، به‌ ياد بياور که‌ او دختر يلداست‌ و يلدا نام‌ همان‌ فرشته‌اي‌ است‌ که‌ روزي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت.


 


 


                     عرفان نظر آهاري


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
شنبه 17/9/1386 ساعت 10:41 عصر

سال گذشته مسابقه زيبايي در يکي از رسانه هاي سمعي برگزار شد که امسال هم چند هفته پيش اين مسابقه با شکل و روند بهتري آغاز و به پايان رسيد...اين مسابقات به زعم دست اندرکاران آن مردمي، فرهنگ اعتقادي را در جوانان اين مملکت غني مي سازد، و انصافا هم جوانان زيادي از اين مسابقه استقبال کردند و به گفته خود مدير شبکه بيشتر آثار خيلي زيبا و قابل تعمق و تفکر بود، که اشتياق زيادي ايجاد کرد که حداقل مکاني يا سايتي قابل دسترسي باشد که آثار را بتوان ديد و مطالعه کرد...که دريغ و درد از نبود اين فضا!!!


 


پايان اين مسابقه با جشني بزرگ و باشکوه و با شرکت مردم برگزار شد و در کمال تعجب برگزيدگان اول تا سوم اين مسابقه نفراتي برگزيده از طرف مردم در سياست و اجتماع و هنر بودند، که حضور آنها در اين مسابقه مردمي جاي بسي شادي و دلگرمي براي شرکت کنندگان بود، اما آيا در يک چنين مسابقه اي انتظار نمي رود که در کنار مسئولين و نخبگان هنر و علم و سياست، مردم ساده و بي تکلفي که از آثار آنها ميشد اين سادگي را ديد هم جزئ نفرات برتر باشند؟؟؟!!!


 


مثلا شايد دستنوشته خانمي با سواد کم يا نقاشي نوجواني که تمام سعي خود را نموده تا زيباترين برداشت خود را با آن اثر نمايان سازد و در اين مسابقه معنوي شرکت نمايد؟


آيا اين مردمي تر نبود که مثلا حداقل نفر دوم اين مسابقه از اين مردم باشد تا شرکت کنندگان و دنبال کنندگان اين ايده زيبا هم مردمي بودن را درک و حس کنند؟


 


تا شايد اين مصاف ديدني و معنوي و زيبا جايي باشد براي رشد همه.


 


به شخصه اميدوارم که در سالهاي آتي، مدير محترم شبکه به اين موضوع اهميت بيشتري بدهند...و خداوند پشتيبان شما باد!


 


و من الله توفيق ...


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
جمعه 9/9/1386 ساعت 2:24 عصر


به اتکاي تو گام بر مي دارم ، با تو و باور همراهي تو،در کنارم ديدنت چه باشکوه است،حمايتت را حس کردن چه دلپذير است.


به شکر موهبت اميدي که در دلم به وديعه گذاشتي مي توانم جسارت ياري خواستن از تو را پاس بدارم.


اي مهرت خانه نشين قاب دلم،براي کل لحظات و تا ابد در بند بند حس وجودم مريي بمان.


در اوج سردر گمي و ناآرامي مرا از آرامش لبريز کردي.


اي لحظه لحظه با من ، براي اين دلگرمي بي نظير، با اين کلام حقير پيش آن بزرگي بي انتهاي عظيم سکوت و سکوت و سکوت،


چه حقير است چه سکوت،چه صدا، چه کلام،چه نگاه.


حتي عظمت بي انتهاي سکوت شکستني،با ما بر آن همه مفهوم ناگفتني، از عظمت انديشه ات ترک بر ميدارد.


مهربانم!


عطر حضورت را از مشام مشتاق جانم،حتي لحظه اي دريغ مدار که بودنت را هر لحظه ديدن سعادتي غير قابل وصف است.


 


 



    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
جمعه 25/8/1386 ساعت 8:22 عصر

 



اول ذوالحجه، سالروز ازدواج فرخنده حضرت فاطمه (س)
و حضرت علي (ع)
ازدواج حضرت علي(ع) با حضرت فاطمه(ع) به فرمان خداوند، از امتيازاتي است که رسول اکرم(ص) بر آن مباهات مي کرد. در اين پيوند پر ميمنت، فرشتگان آسمان در سرور و شادماني، و بهشتيان به زينت و زيور آراسته شده بودند.
فاطمه زهرا عليهاالسلام دختر پيغمبر اکرم و از دوشيزگان ممتاز عصر خويش بود. پدر و مادرش از اصيل ترين و شريف ترين خانواده هاي قريش بودند. از حيث جمال ظاهري و کمالات معنوي و اخلاقي از پدر و مادر شريفش ارث مي برد. و به عاليترين کمالات انساني آراسته بود.
شخصيت و عظمت پيامبر اکرم روز به روز در انظار مردم بالا مي رفت و قدرت و شوکت او زيادتر مي شد به همين علت دختر عزيزش زهرا (عليها السلام) همواره مورد توجه بزرگان قريش و رجال با شخصيت و ثروتمند قرار داشت هر از چندگاه از او خواستگاري مي کردند اما پيامبر با خواستگاران طوري رفتار مي کرد که مي پنداشتند مورد غضب پيامبر قرار گرفته اند.

رسول خدا فاطمه را براي علي (عليه السلام) نگاه داشته بود و مايل بود از جانب او پيشنهاد شود. پيامبر از جانب خدا مأمور بود که نور را با نور به ازدواج در آورد.


 


روح الله جان و مهتاب عزيز!(نويسندگان وبلاگ تا شقايق)


پيوندتان مبارک!



من چشمام پر اشکه اما اين اشک با همه اشکاي دنيا فرق ميکنه.......


من دلم پره اما اين پري با هميشه فرق ميکنه..............


من تو هر دوتاش براتون ارزوي بهترينا رو دارم....


شاد و خوشبخت باشيد...


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
جمعه 4/8/1386 ساعت 4:6 عصر

 


بازامشب آمد تا .....


 


دوباره روح سرگردان وسرد مرگ!


دوباره تا زيانه هاي بيرحم وبلورين تگرگ!


دوباره ريزش ناگزيرواجباري وقتل عام برگ!


تکرارکند قصه هاي تلخ وروزهاي نا اميدي مرا!


روح من ديگر مسخ هرچه شورو هرچه شعور!


چه عذابي بود آنروز که برمي داشتند پنجره هاي دلم را وبرجاي آن مي کشيدند


ديواري ضخيم ازآجرهاي ترديدواضطراب، تا مباداکلبه دلم را،کلبه خالي ازعشق


ومملوازتنهاييم را، کورسوي نوراميد روشن کند.


آه، ديگرزاميد، نااميدم!


ديگرشسته اند معناومفهوم خورشيدرا ازذهن من!


درافکارم باران نيست، رودنيست، ترانه وسرودنيست،


بردندازمن غروررا، سرود را،شعرو احساس وشعوررا!


درسينه ام مدفون شده اجسادناکام، اجساد بي نام.


کشتند درمن زندگي را،عشق را، بندگي را


و روحم زخمي اعتماد و ايمان شد و عشقم،(نه عشقي به آلودگيه افکاري که هست، به پاکيه قطره هاي باران) دستخوش غرور ديگران شد، و چه ناعادلانه مي سوزانند عشق را در آتش حسادت!


 


بازحرف دل يک بيدل افسرده حال،بازتنها شده ام.


 


 


 


و اين احساسم در روزهايي بود که نبودم، گفتن از آن را عاقلانه نمي پنداشتم اما نتيجه اي که رسيدن به آن برايم زيبا بود وادارم کرد به نگاشتن از احساس و عقل و مرز باريکتر از موي اين دو.


 


و اما حال...


 


سبزي و گرمي زندگي و نفسهايم را ميپراکنم تا سردي مرگ را بزدايم که مني که به اتکاي او گام بر مي دارم


چه ناسپاسي ست سرد شدن از نعمتهايش!


ريزش تگرگ را تحمل ميکنم که ايمان دارم بعد از اين تگرگها رنگين کمان زيبا را در آسمان زندگيم مي بينم


و تگرگها نيز زيبا هستند! و اگر برگي مي ريزد، برگي ست زرد که برگهاي سبزي جايگرينش ميشوند که طراوت و تازگي را به من هديه ميکند. و شکر او را !


 


روحم را به شور و شعور خالق تازه ميکنم، تا مسخ مخلوق بي وجدان نشود، تا او با بزرگيه خود بداند که عدالتش را چگونه پراکنده سازد تا من نيز آرام گيرم.


 


 


اما آنچه مرا نکشد، حقيقتا قويترم خواهد کرد، که تا به حال هم چنين بوده، و من به تو و مهرت ايمان دارم که با مني . گاه که در اوج دشواري با شواهد به من ميفهماني همه تعلقات زميني در عبور از بعضي مصائب بي مصرفند، آن جا که رسيدن به حس تنهايي ،بر کوتاه دستي ام مهر تاييد مي زند، آن جا که قعر تنهايي تا عميق ترين نقطه قلبم رسوخ ميکند ،سعادت تو را دوباره ديدن،از زاويه اي نو، تو را از عمق روح صدا زدن، کشف مکررت در هر لحظه پر از حسي ناگفتني است، پر از طعمي تعريف ناکردني است.


 


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
جمعه 9/6/1386 ساعت 2:33 عصر

گريه کي درمون درده


 


پس زانوچه نشستي؟


پاشوجونم،ديگه اون اشکا روپاک کن


غما رويکسره خاک کن


عزيزم،جون دلم،حيفه آخه چشم قشنگت


کوديگه اون آب ورنگت؟


براي کي؟براي چي؟


چرا گلبرگ لطيف گونه هات مخمل زرده؟


چرا اون دل که به پاکي مث بارون بهاره


ديگه هيچ طاقت نداره؟


ديگه ازعالم وآدم،اززمين،ازآسمون،


حتي ازدلهاي پاک ومهربون،ازهمه سرده


.


حيفه چشم هاي قشنگت گريه کي درمون درده؟


تا بجنبي مي بيني هستي گذشته


شباي مستي گذشته


مي بيني دوروبرت برگه خزونه


روي اون چهره ي زيبا جاي پاهاي زمونه


دل توسينه ات تهي ازشوروحياته،يه کويره


همونايي که به يک خنده ي شيرين،زيرپات هستي ميريزن


پيش روت نه وليکن پشت سرت،زمزمه دارن،


ديگه پيره


.


مي بيني شوري نمونده،تودلت نوري نمونده،


مي بيني چشمه هاي شادي واميد،ديگه کوره


پشت سرغيرسياهي نمي بيني،


هرچي بوده


همه رفته ازتودوره


.


مي بيني روزنه ها کوره وبسته


پروبا ل توشکسته


گردخاموشي وحسرت روي اون زلفا نشسته


راه برگشتي نمونده پشت سر،پل ها شکسته


.


مي بيني اين دل پرشوروتلاطم


ديگه بيهوده به کنج قفسي کهنه اسيره


بغض سنگين وسياهي مي گيره راه گلوتو


مث اون گل هاي سرمازده ي فصل زمستون


خنده اي تلخ ترازگريه رولبهات ميشه پرپر


که خدايا ديگه ديره


.


پاشوجونم پاشواين اشکاروپاک کن


غمارو يکسره خاک کن


دل بي قدري اگرقدردلت رونمي دونه


اگه بااون دل پاکت نمي مونه


دنياآخرنمي شه اينومي دوني؟


حيفه ايام جووني اگه قدرش روندوني


.


پاشوغم هارو رها کن


گل لب هاتو،به روي خنده واکن


پاشوجونم


ديگه عمري که ميره برنمي گرده.


گريه کي درمون درده؟


 


ه. م .ا


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
يکشنبه 21/5/1386 ساعت 12:14 صبح

خدا مرا صدا زده!


مرا که دست کوچکم


به سوي او دراز


و قلب من


فقط براي قلب او


نواي ربنا زده


خدا مرا


به اسم کوچکم صدا زده


و بر تمام غصه ام


به روي نقش دردهاي کهنه ام


نشان_ يا خدا _زده


...


همين ، فقط همين بس است:


خدا مرا صدا زده


به خاطر خودم صدا زده.....


 


    نظرات ديگران ( )
   1   2   3   4   5      >

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [6/6/1387- 5:36 ع] من تمنا دارم!!!
    [25/5/1387- 2:4 ص] راز عشق...
    [11/5/1387- 12:37 ص] تازه به تازه...نو به نو!!!
    [28/4/1387- 2:18 ع] فال فروش!!!...و براي هنرمند محبوبم...
    [19/4/1387- 9:2 ع] به فرزندم...و آرزوي من براي تو
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من