آبرويت نريخته ماند تا خواهش آن را بچکاند ، پس بنگر که آن را نزد که مى‏ريزى . [نهج البلاغه]
کل بازديدها:----14604---
بازديد امروز: ----40-----
بازديد ديروز: ----51-----
شقايق...گل هميشه عاشق

 

   [آرشيو شده ها]
نويسنده: شقايق
چهارشنبه 6/6/1387 ساعت 5:36 عصر


چند ماهي بود که باهاش آشنا شده بودم،بار اول توو موسسه خيريه حمايت از بيماران سرطاني ديدمش يادم مياد روز اولي که همديگه رو ديديم، فکر کردم همسن مادرمه! بعد از آشنايي و صحبت، متوجه شدم يکسالم از من کوچکتره.روز اولي که ديدمش خيلي خسته بود، حس ميکردم فشار درداي دنيا رو دارم توو چشماش مي بينم، حس مي کردم پره حرف نگفتس که ميخواد يه جا هوار بزندشون ،حس مي کردم پره فريادِ. با تمام اين حرفا، آروم و متين بود ، اونقدر آروم که وقتي کنارش مي نشستي، فکر مي کردي تنهاي تنهايي!منتظر جواب آزمايش خونش بود، داشت "ناد علي" رو زمزمه مي کرد.بيسکويتي که توو دستم بود رو بهش تعارف کردم و گفتم:تنهايي؟ گفت:نه، گفتم اينکه تنها نيستي خوبه، يه لبخند تلخي زد و بيسکويت رو ازم گرفت و گفت تو تنهايي؟


چشمکي زدم و گفتم:همين که منم تنها نيستم خوبه،خنديد، گفت:شوخم که هستي، گفتم:الان که بيسکويتي رو که تعارف کردم خوردي ديگه نه، بابا من فقط تعارف کردم.چشماش گرد شد و گفت:راست ميگي؟ببخش، اصلا حواسم نبود،کمتر پيش مياد از دست کسي چيزي براي خوردن بگيرم اما نميدونم چرا وقتي تعارف کردي يه حسِ نزديکي بهت پيدا کردم و بي تعارف گرفتم، الان ميرم يه بسته برات ميخرم و ميارم، گفتم باشه، به شرطِ اينکه منم باهات بيام، قبول کرد و با هم رفتيم توو حياط بيمارستان، يه بيسکويتِ ديگه از کيفم بيرون آوردم و گفتم بيا قدم بزنيم و بخوريم، خنديد و گفت:حدس زدم شيطونيت گل کرده ولي دخترجون!من منتظر جواب آزمايشم هستم. گفتم مگه اينجا نميشه منتظر جواب آزمايش شد؟ گفت:چرا، باشه قدم بزنيم....


دو تا دختر داشت، يکسالي بود که وزنش به شدت کم ميشد و خونريزيِ بيني امانشو بريده بود، توو اين مدت خيلي ناتوان شده بود،حدس زده بود که يه بيماري داره، منتها از عهده هزينه هاي بيمارستان برنميومد و بيخيال شده بود، همسرش به بهانه اينکه اون ناتوانِ و نمي تونه به زندگي و بچه ها برسه، ازدواج کرده بود و بچه ها رو هم با خودش برده بود!


وقتي داشت اينا رو برام تعريف مي کرد، احساس کردم بغض سنگيني داره آزارش ميده، گفتم اسم دخترات؟ گفت:فاطمه و زهرا، اسم خوشگلِ خودشم ندا بود. گفتم:همسرت ميذاره بچه ها رو ببيني؟ گفت،بهش گفته تا مشخص نشه چه بيماري اي داري، نميذارم ببينيشون، شايد يه بيماريه مسري باشه!!! دلم ميخواست بغلش کنم و باهاش گريه کنم، اما نميشد، گفتم:برات دعا مي کنم که آزمايشت خوب باشه و مشکلي نداشته باشي و بچه هات دوباره برگردن پيشت، گفت:دعاکن برگردن، با پدرشون، گفتم:ندا همسرت براي همراهيه تو امتحانشو پس نداده؟گفت:براي همراهي من آره، ولي اون وظيفه پدريش براش مهمتر از وظيفه همسريشه، گفتم:توجيه خوبيه براي زندگيِ دوباره با مردي که نميشه تحملش کرد.


قدم زنان رفتيم داخل بيمارستان، تا جواب آزمايشش رو بگيره، منم همراهيش کردم تا تنها نباشه، راستشو بخواي، نگرانش بود و ميخواستم تنها نباشه. پرستار جواب آزمايشو داد و گفت:همراه نداري؟دکتر ميخواد باهاش صحبت کنه، قبل از اينکه بگه نه، نميدونم چرا گفتم:من همراهش، به من بگيد. ندا تعجب کرد، گفتم:مشکلي ندارم، منم  منتظرِ جواب آندسکوپي ام ، کارِ خاصي ندارم، مي تونم اين کارو انجام بدم، با متانت قبول کرد و منم با جواب آزمايش رفتم داخل اتاقِ دکتر...همه حرفا رو شنيدم، ندا...تومور مغزيِ بدخيم...عمل...هزينه...داشتم ديوونه مي شدم، حالا چجوري  بهش بگم؟ دکترش گفت:بايد زودتر تصميم بگيره براي عمل.


يادمه وقتي همه چي رو براش تعريف کردم، با آرامش گفت:مي دونستم. يه حسي بهم مي گفت که ديگه نمي تونم بچه هامو ببينم.


با همسرش صحبت کردم و جريان بيماريشو بهش گفتم و ازش خواهش کردم يه مدتي بذاره بچه ها باهاش باشن، شايد اميد به زندگي معجزه کنه...اما همسرش قبول نکرد و گفت:بچه ها به همسر جديدم عادت کردن و اينجوري هوايي ميشن، ندا هم اينطوري راحتتر مي تونه...عرق شرم تمام صورتمو پر کرد، شرم از حضورِ مردي مثل او توو دنياي ما!!!الان تقريبا يکسال از اونموقع مي گذره و ندا با کمک موسسه خيريه يه عمل روي سرش انجام داده،  هرچند دکترش ميگه او هيچ تلاشي براي زنده  بودن نمي کنه و به زبون ساده تر، اميدي براي زنده بودن نداره و اين روي روندِ بيماريش تاثيرِ خيلي زيادي داره.



تقريبا دو ماهي بود که ندا نه جواب تلفنامو ميداد، نه اس ام اسامو و نه پي امامو، نگران از اينکه الان توو چه وضعيتيه، راهيه تهران شدم.مي دونستم توو موسسه کار مي کنه، به بچه هاي بيمار رسيدگي مي کنه در عوض کمکي که بهش کردن براي خرج عملش، با يه گلِ رز صورتي رفتم ديدنش،منو که ديد،گفت:تو چجوري پيدام کردي؟ گفتم:فکر کردي من بيسکويتمو ازت نگيرم وِلِت مي کنم؟حالش خوب نبود، بي تابيِ دختراشو مي کرد، کم نيست، يکساله که اونا رو نديده، سردرداش زياد شده بود، با هم رفتيم بيرون، چند تايي کتاب خريديدم و برگشتيم موسسه. دکترش بهم گفت: اگه بتوني چند وقتي محيطشو عوض کني، شايد يه تاثيري روي روحيش داشته باشه...



مي دونم همسرش امشب اينجا رو ميخونه و شايد....


 


ندا هر روز از روز قبل داره ناتوان تر ميشه، با خودم آوردمش خونمون، چند روزي رو پيشم بمونه و خودم ازش مراقبت کنم ، اگه سراغ دختراشو نمي گيره، چون به شما قول داده، معلوم نيست تا چند روزِ ديگه مهمون اين دنيا و ما باشه، اگه هنوزم يه نشونه هايي از مردي که البته من شک دارم(او ايمان داره)داري اي کاش ميگذاشتي اين چند ماهِ باقي مانده رو کنار دختراش سپري کنه.به نوبه خودم، با تمامِ غرورم، ازتون تمنا دارم...بگذاريد دختراتون طعمِ شيرينِ محبت رو در روزاي نيازتون، از شما دريغ نکنن...مطمئن باش هر رفتاري  از جانب شما به سوي خودت بر مي گرده.



مطمئنم خدا ندا رو خيلي دوسش داره، مطمئنم.


 


التماس دعا! 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
جمعه 25/5/1387 ساعت 2:4 صبح


سلام به همه عاشقان!


اين بار از عشق مي گويم، از تپيدنهاي قلبت، که حاشا کننده رازي دلچسب و گوارا است:"راز عشق"
در جايي از سخنان مادر ترزا مي خواندم که:"خدا در وجود تک تک ما حضور دارد. وقتي ما اراده مي کنيم تا او را در وجود ديگران پيدا کنيم و دوستشان بداريم، اين اوست که از طريق ما عشق خود را به ديگران ارزاني مي کند. ما دستان او هستيم، پاهاي او، لبخند او، صبر او....وقتي ما عاشق مي شويم(به خاطر شوقي که از او در دل داريم)خدا را حاضر مي سازيم و مي توانيم او را در دلمان لمس کنيم. ما از طريق عشق مي توانيم صداي او را در ژرفاي دلمان بشنويم و عظمت ما به عنوان يک انسان در همين است. اين همان مسئوليت عظيمي است که بر دوش ما نهاده شده است."



خوشا به حالت، چرا که تو در حال حاضر لذت بخش ترين موهبت را در درونت داري. گاهي صبح که از خواب بيدار مي شوي، هوا ابري و گرفته است و کارها آنطور که ميخواهي پيش نمي رود و صدها بهانه ديگر، اما ياد او و ياد ديدن چهره او، لذتِ بودنِ او وعشق او، تو را وادار به بلند شدن مي کند و لبخندي به وسعت تمام آسمان، دلت را مي گيرد، و اين يعني انگيزه براي بودن و ادامه دادن و شاکر بودن.


يادت باشد، عاشق بودن مسئوليت عظيمي است که از جانب خداوند بر دوش تو گذاشته شده.حالا ببين چقدر توانسته اي از اين موهبت خدادادي لذت ببري؟ چقدر عشق را به محبوبت هديه داده اي؟عزيز من! تو در برابر خدا مسئولي. واي اگر عشق را به بند بکشي. واي اگر از اين لطف خدا به خودت و ديگري، به جاي شادي و سرور، غم را پيشکش کني.


 


دوست  بداريد.


عشق      بورزيد.


گر به ثريا رسيد  هيچ نيرزيد.


هر چه به عالم بود گر بکف آريد،


هيچ  نداريد  اگر  که   عشق  نداريد.


واي!  شما   دل  به   عشق  گر  نسپاريد.


اي همه مردم   جهان به چه کاريد؟


عمر گرانمايه را چگونه گذاريد؟


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
جمعه 11/5/1387 ساعت 12:37 صبح


مي خواهم خودم باشم، خودِ بي نقابم، مي خواهم جداي از ترسها و وحشتهايي که به سراغم مي آمد ارتباط بگيرم، ارتباطهايي تازه و نو! مي خواهم جداي آن اضطرابها و دلشوره ها زندگي کنم ،کسي که دائم در تلاش نيست تا اطرافيان از او راضي باشند.


مي خواهم به خود بقبولانم که من مسئول اشتباه هاي ديگران نيستم،مگر چه مي شود من نيز دچار اشتباه شوم؟چه اشکالي دارد اگر گاهي اوقات بگذارم ذهنم و يا دلم آنچه را مي خواهد، از من بطلبد ، و من پاسخ مثبتش دهم؟دلم رهايي ميخواهد...رهايي از آن همه بند! و چه آزادانه و سبکبال آن را حس مي کنم و مي بينم که چه پهنه گسترده اي دارد...اين بار نگرانم ولي نه از جنس گذشته، نگرانِ کساني که متعلق به من هستند نه جدايِ از من...اين بار دلم تنگ مي شود،ولي نه دلتنگي از جنس گذشته،دلتنگِ روي ماه کساني که دوستم دارند به خاطر خودم،نه براي شادابي ام و نه براي خنده هايم و نه براي اينکه مي توانم گوشي باشم و سنگ صبوري!!!اينبار دلتنگ عزيزاني هستم که طاقتِ اخمها و ترسها و  بي حوصله گيهايم را نيز دارند...


اين بار رابطه  هايي مي خواهم کاملا متقابل!و اين بار پايان مي دهم به آنهمه ناآرامي!و اين پايان دادن مستلزمِ صبر و حوصله و طاقت است...و اين طاقت را خوب در خودم سراغ دارم........


 


 


اينجا شقايقي ديگر، متفاوت از گذشته، شقايقي که در وجودش فرشته اي را نهان کرده است، متولد شده، و در اين تازه شدن خدا هست،او نيز هست و من نيز هستم.


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
جمعه 28/4/1387 ساعت 2:18 عصر

 



چگونه باور کنم صاحب آن صداي پر احساس که، ارادتمند آب بود و عاشق باران، ديگر نيست؟


هنرمند محبوب من! هميشه برايم مردي براي تمام فصول بودي، والبته که هستي و خواهي بود.


مردي نه براي تمام فصول که براي تمام قرون.


هر چه تلاش براي ننوشتنت چه بي نتيجه! هر چه سعي براي فهمِ هنرت چه نا تمام!


چه زيبا معنا کردي رنگِ، روحِ، انساني والا را.



صبرِ بسيار ببايد پدرِ پيرِ فلک را


تا دگر مادرِ گيتي چو تو فرزند بزايد. 


 



 


خدايت بيامرزد، هميشه در قلبمان جا داري!


 ..........................................................................................


 



در پياده روي خيابان راه مي روم. پسرک با چند پاکت فال حافظ نزديک مي شود. با  نگاهي ملتمس مي گويد:"تو رو خدا يه فال


بخر!". بدون مکث قبول مي کنم. خوشحال مي شود. صد تومان مي دهم و پاکتي از ميان پاکتهاي فال برمي دارم.مي خواهد برود.


مي گويم:"صبر کن کجا مي ري؟ اين فال رو به نيت تو خريدم!". باورش نمي شود چند لحظه مات و مبهوت نگاهم مي کند.


بعد از ته دل مي خندد. چقدر در صداي خنده اش تنهايي ماسيده است! مي گويد:"براي من؟! چرا؟!"


مي گويم:"نمي دونم حالا برات بخونم؟" سرش را تکان مي دهد. مي گويم:"شعرش رو نمي خونم. جمله هاي پايين شعر رو برات مي خونم."


قبول مي کند. بي صبري از چشمهاي معصومش لبريز شده است. سعي مي کنم جمله ها را با توجه به سن و سالش ساده کنم:"


"تو خيلي خوش شانس هستي. چون خدا هميشه به تو توجه داره. اون خيلي دوستت داره. آنقدر دوستت داره که مدام به تو فکر مي کنه.


دوست داره هر جور شده و در هر شرايطي درس بخوني، به زندگي اميدوار باشي، هميشه باهاش حرف بزني و ازش کمک بخواهي.


اون خيلي دوستت داره."جرات نمي کنم سرم را بلند کنم.مي ترسم دستم برايش رو شده باشد. ولي سرم را بلند مي کنم...خداي من! دارد از پشت هاشورهاي


نمناک چشمهاي زيبايش نگاهم مي کند. با صداي خيس و بغض آلودش مي گويد:"راستي، راستي خدا خيلي دوسم داره؟"


بغض دارد امانم را مي برد ولي خودم را کنترل مي کنم و با لبخند مي گويم:"آره، خيلي خيلي!" و ...او مي رود. مي رود...به همين سادگي!


نمي دانم کارم درست بود يا نه! نگاهي به کاغذ فال مي کنم. حتي يکي از جمله هايي را هم که براي پسرک خواندم در کاغذ نوشته نشده بود.


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: شقايق
چهارشنبه 19/4/1387 ساعت 9:2 عصر

 


 


امشب، شب آرزوهاس...رفتم يه جاي مقدس برات دعا کردم، باور کن، 


ازش خواستم هر چي ميخواي و به صلاحته بهت بده و منم خوشبختيتو ببينم،


امشب مي خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم.


حالا نوبت توئه....


................................................................................................................


 


 


امروز مي خواهم، صبح که از خواب بيدار شدي، برويت لبخند بزنم و آرام بخند.


امروز مي خواهم اجازه بدهم هر لباسي را که دوس داري بر تن کني و با لبخند به تو بگويم که چقدر اين لباس برازنده توست.


امروز مي خواهم ظرفهاي نشسته را در ظرفشويي بگذارم و در کنارت بنشينم تا تو به من ياد بدهي


چگونه قطعات پازلت را در کنار يکديگر مي چيني.


امروز مي خواهم تلويزيون و کامپيوتر را خاموش کنم و در کنارت بنشينم و به همراه تو با کف صابون حباب درست کنم.


امروز مي خواهم به تو اجازه دهم تا در آشپزخانه در پخت غذا به من کمک کني.


امشب با تو ساعتها بازي خواهم کرد و بهترين برنامه تلويزيون را نخواهم ديد.


امشب با هم به بيرون مي رويم و با هم ساندويچ مي خوريم.


امشب اجازه مي دهم بيشتر بيدار بماني و با هم ستاره ها را مي شماريم.


امشب تو را در آغوش مي گيرم و برايت داستاني از به دنيا آمدنت خواهم گفت و به تو مي گويم چقدر دوستت دارم.


امشب وقتي انگشتانم را لابه لاي موهايت به گردش در مي آورم، از خدا تشکر مي کنم که بزرگترين هديه را به من داده است


و در همان لحظلات به پدران و مادراني مي انديشم که به دنبال فرزند گمشده خويشند.


همينطور به پدران ومادراني که به جاي اطاق خواب فرزندانشان به دنبال سنگ قبر آنها هستند.


همچنين به پدر و مادراني که در بيمارستانها در کنار تخت فرزندشان رنج مي کشند و در درون فرياد مي زنند.


و امشب وقتي تو را براي گفتن شب بخير در آغوش مي گيرم، ترا کمي سفت تر و کمي طولاني تر در بغل مي فشارم و خدا را


براي داشتنت شکر مي کنم و از او هيچ نمي خواهم، جزيک روز ديگر، با تو بودن.


کودکم تولدت مبارک!


    نظرات ديگران ( )
   [آرشيو شده ها]

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [6/6/1387- 5:36 ع] من تمنا دارم!!!
    [25/5/1387- 2:4 ص] راز عشق...
    [11/5/1387- 12:37 ص] تازه به تازه...نو به نو!!!
    [28/4/1387- 2:18 ع] فال فروش!!!...و براي هنرمند محبوبم...
    [19/4/1387- 9:2 ع] به فرزندم...و آرزوي من براي تو
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعيت من در ياهو

  • آواي آشنا

  •