<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://shaghayegh56.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">شقايق...گل هميشه عاشق</title>
	<link href="http://shaghayegh56.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Thu, 28 Aug 2008 17:48:22 GMT</updated>
	<author><name>شقايق</name></author>

	<openSearch:totalResults>15</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>15</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:shaghayegh56.ParsiBlog.com/632557.htm</id>
<updated>Wed, 27 Aug 2008 17:36:00 GMT</updated>
<title type="text">من تمنا دارم!!!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:Z4jVtVVdLV3LPM:http://ahle-1001-&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;چند ماهي بود که باهاش آشنا شده بودم،بار اول توو موسسه خيريه حمايت از بيماران سرطاني ديدمش يادم مياد روز اولي که همديگه رو ديديم، فکر کردم همسن مادرمه! بعد از آشنايي و صحبت، متوجه شدم يکسالم از من کوچکتره.روز اولي که ديدمش خيلي خسته بود، حس ميکردم فشار درداي دنيا رو دارم توو چشماش مي بينم، حس مي کردم پره حرف نگفتس که ميخواد يه جا هوار بزندشون ،حس مي کردم پره فريادِ. با تمام اين حرفا، آروم و متين بود ، اونقدر آروم که وقتي کنارش مي نشستي، فکر مي کردي تنهاي تنهايي!منتظر جواب آزمايش خونش بود، داشت &quot;ناد علي&quot; رو زمزمه مي کرد.بيسکويتي که توو دستم بود رو بهش تعارف کردم و گفتم:تنهايي؟ گفت:نه، گفتم اينکه تنها نيستي خوبه، يه لبخند تلخي زد و بيسکويت رو ازم گرفت و گفت تو تنهايي؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;چشمکي زدم و گفتم:همين که منم تنها نيستم خوبه،خنديد، گفت:شوخم که هستي، گفتم:الان که بيسکويتي رو که تعارف کردم خوردي ديگه نه، بابا من فقط تعارف کردم.چشماش گرد شد و گفت:راست ميگي؟ببخش، اصلا حواسم نبود،کمتر پيش مياد از دست کسي چيزي براي خوردن بگيرم اما نميدونم چرا وقتي تعارف کردي يه حسِ نزديکي بهت پيدا کردم و بي تعارف گرفتم، الان ميرم يه بسته برات ميخرم و ميارم، گفتم باشه، به شرطِ اينکه منم باهات بيام، قبول کرد و با هم رفتيم توو حياط بيمارستان، يه بيسکويتِ ديگه از کيفم بيرون آوردم و گفتم بيا قدم بزنيم و بخوريم، خنديد و گفت:حدس زدم شيطونيت گل کرده ولي دخترجون!من منتظر جواب آزمايشم هستم. گفتم مگه اينجا نميشه منتظر جواب آزمايش شد؟ گفت:چرا، باشه قدم بزنيم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;دو تا دختر داشت، يکسالي بود که وزنش به شدت کم ميشد و خونريزيِ بيني امانشو بريده بود، توو اين مدت خيلي ناتوان شده بود،حدس زده بود که يه بيماري داره، منتها از عهده هزينه هاي بيمارستان برنميومد و بيخيال شده بود، همسرش به بهانه اينکه اون ناتوانِ و نمي تونه به زندگي و بچه ها برسه، ازدواج کرده بود و بچه ها رو هم با خودش برده بود!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;وقتي داشت اينا رو برام تعريف مي کرد، احساس کردم بغض سنگيني داره آزارش ميده، گفتم اسم دخترات؟ گفت:فاطمه و زهرا، اسم خوشگلِ خودشم ندا بود. گفتم:همسرت ميذاره بچه ها رو ببيني؟ گفت،بهش گفته تا مشخص نشه چه بيماري اي داري، نميذارم ببينيشون، شايد يه بيماريه مسري باشه!!!&amp;nbsp;دلم ميخواست بغلش کنم و باهاش گريه کنم، اما نميشد، گفتم:برات دعا مي کنم که آزمايشت خوب باشه و مشکلي نداشته باشي و بچه هات دوباره برگردن پيشت، گفت:دعاکن برگردن، با پدرشون، گفتم:ندا همسرت براي همراهيه تو امتحانشو پس نداده؟گفت:براي همراهي من آره، ولي اون وظيفه پدريش براش مهمتر از&amp;nbsp;وظيفه همسريشه، گفتم:توجيه خوبيه براي زندگيِ دوباره با مردي که نميشه تحملش کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;قدم زنان رفتيم داخل بيمارستان، تا جواب آزمايشش رو بگيره، منم همراهيش کردم تا تنها نباشه، راستشو بخواي، نگرانش بود و ميخواستم تنها نباشه. پرستار جواب آزمايشو داد و گفت:همراه نداري؟دکتر ميخواد باهاش صحبت کنه، قبل از اينکه بگه نه، نميدونم چرا گفتم:من همراهش، به من بگيد. ندا تعجب کرد، گفتم:مشکلي ندارم، منم&amp;nbsp; منتظرِ جواب آندسکوپي ام ، کارِ خاصي ندارم، مي تونم اين کارو انجام بدم، با متانت قبول کرد و منم با جواب آزمايش رفتم داخل اتاقِ دکتر...همه حرفا رو شنيدم، ندا...تومور مغزيِ بدخيم...عمل...هزينه...داشتم ديوونه مي شدم، حالا چجوري&amp;nbsp; بهش بگم؟ دکترش گفت:بايد زودتر تصميم بگيره براي عمل.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;يادمه وقتي همه چي رو براش تعريف کردم، با آرامش گفت:مي دونستم. يه حسي بهم مي گفت که ديگه نمي تونم بچه هامو ببينم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;با همسرش صحبت کردم و جريان بيماريشو بهش گفتم و ازش خواهش کردم يه مدتي بذاره بچه ها باهاش باشن، شايد اميد به زندگي معجزه کنه...اما همسرش قبول نکرد و گفت:بچه ها به همسر جديدم عادت کردن و اينجوري هوايي ميشن، ندا هم اينطوري راحتتر مي تونه...عرق شرم تمام صورتمو پر کرد، شرم از حضورِ مردي مثل او توو دنياي ما!!!الان تقريبا يکسال از اونموقع مي گذره و ندا با کمک موسسه خيريه يه عمل روي سرش انجام داده،&amp;nbsp; هرچند دکترش ميگه او هيچ تلاشي براي زنده&amp;nbsp; بودن نمي کنه و به زبون ساده تر، اميدي براي زنده بودن نداره و اين روي روندِ بيماريش تاثيرِ خيلي زيادي داره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:paYWOjnxof4qkM:http://gallery.photo.net/photo/3731878-lg.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;تقريبا دو ماهي بود که ندا نه جواب تلفنامو ميداد، نه اس ام اسامو و نه پي امامو، نگران از اينکه الان توو چه وضعيتيه، راهيه تهران شدم.مي دونستم توو موسسه کار مي کنه، به بچه هاي بيمار رسيدگي مي کنه در عوض کمکي که بهش کردن براي خرج عملش، با يه گلِ رز صورتي رفتم ديدنش،منو که ديد،گفت:تو چجوري پيدام کردي؟ گفتم:فکر کردي من بيسکويتمو ازت نگيرم وِلِت مي کنم؟حالش خوب نبود، بي تابيِ دختراشو مي کرد، کم نيست، يکساله که اونا رو نديده، سردرداش زياد شده بود، با هم رفتيم بيرون، چند تايي کتاب خريديدم و برگشتيم موسسه. دکترش بهم گفت: اگه بتوني چند وقتي محيطشو عوض کني، شايد يه تاثيري روي روحيش داشته باشه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:piL2v4B_4nszmM:http://i14.tinypic.com/437uu8p.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;مي دونم همسرش امشب اينجا رو ميخونه و شايد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;ندا هر روز از روز قبل داره ناتوان تر ميشه، با خودم آوردمش خونمون، چند روزي رو پيشم بمونه و خودم ازش مراقبت کنم ، اگه سراغ دختراشو نمي گيره، چون به شما قول داده، معلوم نيست تا چند روزِ ديگه مهمون اين دنيا و ما باشه، اگه هنوزم يه نشونه هايي از مردي که البته من شک دارم(او ايمان داره)داري اي کاش ميگذاشتي اين چند ماهِ باقي مانده رو کنار دختراش سپري کنه.به نوبه خودم، با تمامِ غرورم، ازتون تمنا دارم...بگذاريد دختراتون طعمِ شيرينِ محبت رو در روزاي نيازتون، از شما دريغ نکنن...مطمئن باش هر رفتاري&amp;nbsp; از جانب شما به سوي خودت بر مي گرده. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:gCGVenF8DHFpVM:http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/7/77/AngPray.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;مطمئنم خدا ندا رو خيلي دوسش داره، مطمئنم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#004000&gt;التماس دعا!&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://shaghayegh56.ParsiBlog.com/632557.htm" title="من تمنا دارم!!!" type="text/html" />
<author><name>شقايق</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:shaghayegh56.ParsiBlog.com/617785.htm</id>
<updated>Fri, 15 Aug 2008 02:04:00 GMT</updated>
<title type="text">راز عشق...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:gjGE-MEwcwK16M:http://lh4.ggpht.com/_btNtC3qpLFg/SBolbiLDpII/AAAAAAAAAEg/LrqLyZKl3Js/www.gisha.co.cc.gisha_irani%40yahoo.com%2B(9).jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;سلام به همه عاشقان!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;اين بار از عشق مي گويم، از تپيدنهاي قلبت، که حاشا کننده رازي دلچسب و گوارا است:&quot;راز عشق&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;در جايي از سخنان مادر ترزا مي خواندم که:&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;&quot;خدا در وجود تک تک ما حضور دارد. وقتي ما اراده مي کنيم تا او را در وجود ديگران پيدا کنيم و دوستشان بداريم، اين اوست که &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;از طريق ما عشق خود را به ديگران ارزاني مي کند. ما دستان او هستيم، پاهاي او، لبخند او، صبر او....وقتي ما عاشق مي &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;شويم(به خاطر شوقي که از او در دل داريم)خدا را حاضر مي سازيم و مي توانيم او را در دلمان لمس کنيم. ما از طريق عشق &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;مي توانيم صداي او را در ژرفاي دلمان بشنويم و عظمت ما به عنوان يک انسان در همين است. اين همان مسئوليت عظيمي است که &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;بر دوش ما نهاده شده است.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;خوشا به حالت، چرا که تو در حال حاضر لذت بخش ترين موهبت را در درونت داري. گاهي صبح که از خواب بيدار مي شوي، &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;هوا ابري و گرفته است و کارها آنطور که ميخواهي پيش نمي رود و صدها بهانه ديگر، اما ياد او و ياد ديدن چهره او، لذتِ بودنِ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;او وعشق او، تو را وادار به بلند شدن مي کند و لبخندي به وسعت تمام آسمان، دلت را مي گيرد، و اين يعني انگيزه براي بودن و ادامه دادن و شاکر بودن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;يادت باشد، عاشق بودن مسئوليت عظيمي است که از جانب خداوند بر دوش تو گذاشته شده.حالا ببين چقدر توانسته اي از اين موهبت خدادادي لذت ببري؟ چقدر عشق را &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;به محبوبت هديه داده اي؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;عزيز من! تو در برابر خدا مسئولي. واي اگر عشق را به بند بکشي. واي اگر از اين لطف خدا به خودت و ديگري، به جاي شادي و سرور، غم را پيشکش کني.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;دوست&amp;nbsp; بداريد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;عشق&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بورزيد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;گر به ثريا رسيد &amp;nbsp;هيچ نيرزيد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;هر چه به عالم بود گر بکف آريد،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;هيچ &amp;nbsp;نداريد &amp;nbsp;اگر &amp;nbsp;که&amp;nbsp;&amp;nbsp; عشق&amp;nbsp; نداريد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;واي!&amp;nbsp; شما&amp;nbsp; &amp;nbsp;دل &amp;nbsp;به&amp;nbsp;&amp;nbsp; عشق &amp;nbsp;گر&amp;nbsp; نسپاريد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;اي همه مردم&amp;nbsp;&amp;nbsp; جهان به چه کاريد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=2&gt;عمر گرانمايه را چگونه گذاريد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://shaghayegh56.ParsiBlog.com/617785.htm" title="راز عشق..." type="text/html" />
<author><name>شقايق</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:shaghayegh56.ParsiBlog.com/603589.htm</id>
<updated>Fri, 01 Aug 2008 00:37:00 GMT</updated>
<title type="text">تازه به تازه...نو به نو!!!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:heNW1mM24GJRYM:http://www.asieh.sch.ir/T/H_/Teacher/TT102/Pic/00886.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مي خواهم خودم باشم، خودِ بي نقابم، مي خواهم جداي از ترسها و وحشتهايي که به سراغم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مي آمد &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ارتباط بگيرم، ارتباطهايي تازه و نو! مي خواهم جداي آن اضطرابها و دلشوره ها زندگي کنم ،&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;کسي که دائم در تلاش &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نيست تا اطرافيان از او راضي باشند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مي خواهم به خود بقبولانم که من مسئول اشتباه هاي ديگران نيستم،&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مگر چه مي شود من نيز دچار اشتباه شوم؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;چه اشکالي دارد اگر گاهي اوقات بگذارم ذهنم و يا دلم آنچه را مي خواهد، &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;از من بطلبد ، و من پاسخ مثبتش دهم؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;دلم رهايي ميخواهد...رهايي از آن همه بند! و چه آزادانه و سبکبال آن را حس مي کنم و مي بينم که چه پهنه &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;گسترده اي &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;دارد...&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اين بار نگرانم ولي نه از جنس گذشته، نگرانِ کساني که متعلق به من هستند نه جدايِ از من...&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اين بار دلم تنگ مي شود،ولي نه دلتنگي از جنس گذشته،دلتنگِ روي ماه کساني که دوستم دارند به خاطر خودم،&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نه براي شادابي ام &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;و نه براي خنده هايم و نه براي اينکه مي توانم گوشي باشم و سنگ صبوري!!!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اينبار دلتنگ عزيزاني هستم که طاقتِ اخمها و ترسها و&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;بي حوصله گيهايم را نيز دارند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اين بار رابطه&amp;nbsp; هايي مي خواهم کاملا متقابل!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;و اين بار پايان مي دهم به آنهمه ناآرامي!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;و اين پايان دادن مستلزمِ صبر و حوصله و طاقت است...&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;و اين طاقت را خوب در خودم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;سراغ دارم........&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اينجا شقايقي ديگر، متفاوت از گذشته، شقايقي که در وجودش فرشته اي را نهان کرده است، متولد شده، &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;و در اين تازه شدن خدا هست،او نيز هست و من نيز هستم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://shaghayegh56.ParsiBlog.com/603589.htm" title="تازه به تازه...نو به نو!!!" type="text/html" />
<author><name>شقايق</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:shaghayegh56.ParsiBlog.com/586764.htm</id>
<updated>Fri, 18 Jul 2008 14:18:00 GMT</updated>
<title type="text">فال فروش!!!...و براي هنرمند محبوبم...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:3kOgMAgb_QSKbM:http://www.cinemaema.com/parameters/cinemaema/images/news/shakibaie1191505375big.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;چگونه باور کنم صاحب آن صداي پر احساس که، ارادتمند آب بود و عاشق باران، ديگر نيست؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;هنرمند محبوب من! هميشه برايم مردي براي تمام فصول بودي، والبته که هستي و خواهي بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;مردي نه براي تمام فصول که براي تمام قرون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;هر چه تلاش براي ننوشتنت چه بي نتيجه! هر چه سعي براي فهمِ هنرت چه نا تمام!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;چه زيبا معنا کردي رنگِ، روحِ، انساني والا را.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;صبرِ بسيار ببايد پدرِ پيرِ فلک را &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;تا دگر مادرِ گيتي چو تو فرزند بزايد.&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:6iGXAn1jfzJ-cM:http://www.vow.ir/vis.ir/Biographiy/Shakibai.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;خدايت بيامرزد، هميشه در قلبمان جا داري!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;..........................................................................................&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:PPuRvft6zM2b8M:http://www.donya-e-eqtesad.com/News/1428/m14-01.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;در پياده روي خيابان راه مي روم. پسرک با چند پاکت فال حافظ نزديک مي شود. با&amp;nbsp; نگاهي ملتمس مي گويد:&quot;تو رو خدا يه فال &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;بخر!&quot;. بدون مکث قبول مي کنم. خوشحال مي شود. صد تومان مي دهم و پاکتي از ميان پاکتهاي فال برمي دارم.مي خواهد برود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;مي گويم:&quot;صبر کن کجا مي ري؟ اين فال رو به نيت تو خريدم!&quot;. باورش نمي شود چند لحظه مات و مبهوت نگاهم مي کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;بعد از ته دل مي خندد. چقدر در صداي خنده اش تنهايي ماسيده است! مي گويد:&quot;براي من؟! چرا؟!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;مي گويم:&quot;نمي دونم حالا برات بخونم؟&quot; سرش را تکان مي دهد. مي گويم:&quot;شعرش رو نمي خونم. جمله هاي پايين شعر رو برات مي خونم.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;قبول مي کند. بي صبري از چشمهاي معصومش لبريز شده است. سعي مي کنم جمله ها را با توجه به سن و سالش ساده کنم:&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;&quot;تو خيلي خوش شانس هستي. چون خدا هميشه به تو توجه داره. اون خيلي دوستت داره. آنقدر دوستت داره که مدام به تو فکر مي کنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;دوست داره هر جور شده و در هر شرايطي درس بخوني، به زندگي اميدوار باشي، هميشه باهاش حرف بزني و ازش کمک بخواهي.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;اون خيلي دوستت داره.&quot;جرات نمي کنم سرم را بلند کنم.مي ترسم دستم برايش رو شده باشد. ولي سرم را بلند مي کنم...خداي من! دارد از پشت هاشورهاي &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;نمناک چشمهاي زيبايش نگاهم مي کند. با صداي خيس و بغض آلودش مي گويد:&quot;راستي، راستي خدا خيلي دوسم داره؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;بغض دارد امانم را مي برد ولي خودم را کنترل مي کنم و با لبخند مي گويم:&quot;آره، خيلي خيلي!&quot; و ...او مي رود. مي رود...به همين سادگي!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080c0 size=3&gt;نمي دانم کارم درست بود يا نه! نگاهي به کاغذ فال مي کنم. حتي يکي از جمله هايي را هم که براي پسرک خواندم در کاغذ نوشته نشده بود.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://shaghayegh56.ParsiBlog.com/586764.htm" title="فال فروش!!!...و براي هنرمند محبوبم..." type="text/html" />
<author><name>شقايق</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:shaghayegh56.ParsiBlog.com/576685.htm</id>
<updated>Wed, 09 Jul 2008 21:02:00 GMT</updated>
<title type="text">به فرزندم...و آرزوي من براي تو</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:624SPVtJckXRXM:http://i1.tinypic.com/o6l4sn.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;امشب، شب آرزوهاس...رفتم يه جاي مقدس برات دعا كردم، باور كن،&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;ازش خواستم هر چي ميخواي و به صلاحته بهت بده و منم خوشبختيتو ببينم،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;امشب مي خوام تا خود صبح فقط برات دعا كنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;حالا نوبت توئه....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;................................................................................................................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:YMgZ0DUiGj5XBM:http://www.loo3.com/loo3/222/naghashi%2520(1).jpg&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=3&gt;امروز مي خواهم، صبح که از خواب بيدار شدي، برويت لبخند بزنم و آرام بخند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=3&gt;امروز مي خواهم اجازه بدهم هر لباسي را که دوس داري بر تن کني و با لبخند به تو بگويم که چقدر اين لباس برازنده توست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=3&gt;امروز مي خواهم ظرفهاي نشسته را در ظرفشويي بگذارم و در کنارت بنشينم تا تو به من ياد بدهي &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=3&gt;چگونه قطعات پازلت را در کنار يکديگر مي چيني.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=3&gt;امروز مي خواهم تلويزيون و کامپيوتر را خاموش کنم و در کنارت بنشينم و به همراه تو با کف صابون حباب درست کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=3&gt;امروز مي خواهم به تو اجازه دهم تا در آشپزخانه در پخت غذا به من کمک کني.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=3&gt;امشب با تو ساعتها بازي خواهم کرد و بهترين برنامه تلويزيون را نخواهم ديد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=3&gt;امشب با هم به بيرون مي رويم و با هم ساندويچ مي خوريم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=3&gt;امشب اجازه مي دهم بيشتر بيدار بماني و با هم ستاره ها را مي شماريم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=3&gt;امشب تو را در آغوش مي گيرم و برايت داستاني از به دنيا آمدنت خواهم گفت و به تو مي گويم چقدر دوستت دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=3&gt;امشب وقتي انگشتانم را لابه لاي موهايت به گردش در مي آورم، از خدا تشکر مي کنم که بزرگترين هديه را به من داده است &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=3&gt;و در همان لحظلات به پدران و مادراني مي انديشم که به دنبال فرزند گمشده خويشند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=3&gt;همينطور به پدران ومادراني که به جاي اطاق خواب فرزندانشان به دنبال سنگ قبر آنها هستند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=3&gt;همچنين به پدر و مادراني که در بيمارستانها در کنار تخت فرزندشان رنج مي کشند و در درون فرياد مي زنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=3&gt;و امشب وقتي تو را براي گفتن شب بخير در آغوش مي گيرم، ترا کمي سفت تر و کمي طولاني تر در بغل مي فشارم و خدا را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=3&gt;براي داشتنت شکر مي کنم و از او هيچ نمي خواهم، جزيک روز ديگر، با تو بودن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0080ff size=3&gt;کودکم تولدت مبارک!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://shaghayegh56.ParsiBlog.com/576685.htm" title="به فرزندم...و آرزوي من براي تو" type="text/html" />
<author><name>شقايق</name></author>
</entry>

</feed>